حكيم ابوالقاسم فردوسى
504
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
و ارزيز و يك ديگ رويين در بار نهاد ، همه را بر ده خر بار كرد ، خود همانند خر بندگان جامهاى از گليم پوشيد و به سوى دژى كه جايگاه هفتواد و كسان او و كرم بود روان شد . چون اردشير و همراهانش نزديك دژ رسيدند ، يكى از نگهبانان آنان را ديد و پرسيد كه متاعشان چيست . چنين داد پاسخ به دو شهريار * كه هر گونهاى چيز دارم به بار ز پيرايه و جامه و سيم و زر * ز ديبا و دينار و در و گُهر كه بازارگان خراسانيم * به رنج اندرون بىتن آسانيم بسى خواسته دارم از بختِ كرم * كنون آمدم شاد تا تخت كرم نگهبان در دژ را به روى آنان گشود . چون شهريار و همراهانش درآمدند و دكان آراستند اردشير سَرِ بار بگشاد . بر نگهبانان كرم هديهها داد . و چندان افسون و نيرنگ به كار برد كه نگهبانان به ميخوارگى پرداختند ، و پرستارى كرم را به خر بنده - اردشير - سپردند . شهريار - خربنده - به هنگام مناسب به جاى خورش ارزيز جوشان در كام كرم ريخت . آن جانور ناتوان و لرزان گشت . آن گاه اردشير و ياران جنگ جو و جوانش بر نگهبانان كه همه مست و سست بودند حمله بردند و همه را كشتند . سپس بر بام دژ شدند و دود برانگيختند . شهر گير به اين نشان لشكر سوى دژ راند . پس از اين كه دو سپاه در هم آويختند هفتواد و پسرش شاهوى كه عيارى چابك و سالار او بود گرفتار شدند . اردشير آن دو را بر دار كرد . شهريار همهء خواسته و غنيمتهاى گرانبهايى را كه در دژ به دست آورد به سپاهيان بخشيد . پس آن گاه شادمان و پيروزمند رو به پارس نهاد . چون به خره اردشير رسيد شكرانهء پيروزى را آتشكدهء بزرگى در آن شهر بنا نهاد و آيين جشنهاى مهرگان و سده و نوروز را تازه كرد . سپس پيروز و شاد راهى تيسفون شد .